ترنمترنم، تا این لحظه: 15 سال و 4 ماه و 1 روز سن داره
طنینطنین، تا این لحظه: 9 سال و 11 ماه و 10 روز سن داره

هستی ما ترنم و طنین

اوضاع و احوال خونه بعد از مدرسه رفتن ترنم جون

از وقتی ترنم جون رفته مدرسه خیلی زندگی رو روال افتاده خدا رو شکر ترنم ساعت نه میخوابه طنین ده خوابه و منم بعد از اماده کردن ناهار فردا و جمع و جور کردن خونه ی وقت برای نفس کشیدن پیدا میکنم که البته دلم برای سر و صدا و شلوغی بچه ها واقعا تنگ میشه               اینم بازی بچه ها وسط اشپزخونه     ...
7 آبان 1396

تغییرات دختر شیرینم

سلام سلام صد تا سلام وای واقعا بابد من و ببخشید , میدونم که هیچ عذری پذیرفته نیست. ترنم گلی مامان که الان فقط می تونم بگم بسان عسل شدی مامان رو ببخش که چند ماهی اصلا وقت نکردم به وبلاگت سر بزنم راستش کار و درس و خانه داری و از همه مهم تر ترنم داری هیچ وقت خالی برام باقی نگذاشته بود .الان هم از بابایی خواهش کردم که شما رو بخوابونه که من خاطره نویسی بکنم .خوب بریم سر اصل مطلب............... اول دلم می خوات از حرف زدن هات برات بنویسم .اول از اینکه هر جا که میریم یا هر کسی رو که میبینی بلا فاصله سلام میکنی و همه می گن چه بچه مودبی  .بعد هم که اسم همه عروسک ها رو به زبون میاری و کلا یک مامان نمونه هستی بهشون غذا میدی , می خوابونیشون و ح...
22 ارديبهشت 1392

اتاق ترنم جون

باز هم سلام   عروسک نازنینم این چند روزه تند تند برات پست می گزارم چون پس فردا مامان جون می یان کمکمون , چون من باید درس بخونم .امروز تولد امیر حسین و امیر محمد جونه ولی ما نیستیم ,حیف,عیبی نداره انشا الله سالهای دیگه . می خوام چند تا عکس از اتاقت برات بگذارم شاید بعد ها برات جالب باشه که اتاق بدو تولدت چه شکلی بوده ,البته ببخشید که خیلی ساده است چون تصمیم داریم خونه رو عوض کنیم اینه که از فکر کاغذ دیواری فعلا منصرف شدیم.(شاید وقتی این پست و می خونی کاغذ دیواری دمده شده باشه و بخندی ولی فعلا مد )     ...
14 خرداد 1391

کارهای منحصر بفرد ترنم جون

باز هم سلام   دختر قشنگم نمی دونی که چه چیزهایی توی دلم و می خوام برات بنویسم ولی نمی دونم چرا اصلا وقت نمی شه.. می خوام این  پست و اخنصاص بدم به کارهای منحصر بفردت ,از جنینیت شروع می کنم که شدیدا به همه صدا ها عکس و العمل نشون میدادی بخصوص به صدای بابایی من تقریبا پنج باری رفتم نوار قلب جنین گرفتم و هر بار تا بابایی صحبت می کردن شما ضربان قلبت می رفت بالا و تا ساکت می شدم دوباره نرمال می شد دیگه پرستار خوششون اومده بود و همش این کارو تکرار می کردن , ای ناقلا از همون اول عاشق بابایی بودی , و تا به دنیا اومدی تا صدای بابایی و شنیدی با گریه می خواستی که بغلت کنن . یکی دیگه از کارهات  غلت خوردنت در هجده روزگی که همه...
13 خرداد 1391

خاطرات با ترنم عزیز

باز هم من اومدم سلام مامانی امروز می خوام از شیرین کاریهای اول صبح شما بنویسم ,ساعت 6:30 بیدار شدی و بابایی مثل همیشه زحمت کشیدن و شیر صبح شما رو دادن و رفتن سر کار ولی من هر کاری کردم دیگه نخوابیدی ....   و برای اینکه من رو هم سر حال بیاری تا بازی کنیم هر کاری که بلد بودی انجام دادی. دالی ,کلاغ پر , اتل متل, بوس , بای بای , لالایی خوندن , دست زدن و....که بالاخره موفق شدی که من و هم به بازی بیاری , خیلی از بودنت خوشحالم عسلکم خیلی خیلی .این روزها تکه کلامت ( ده ) شده و همش تکرارش می کنی همش هم داری سعی می کنی بایستی و تعادلت و حفظ کنی و بدون تکیه گاه خودت و کنترل کنی برای 7-8 ثانیه هم موفق می شی , کلمه بد و نه ر...
24 ارديبهشت 1391

شیرین کاری های ترنم جان

سلام به روی ماه دخترم ترنم   عزیز م الان اومدم که از شیرین کاری هات بنویسم برات , می ترسم یادم بره ,ما شا ا.... هر روز داری ناز تر و بامزه تر میشی ,همه خیلی دوستت دارن از بس که مهربون و خوش اخلاقی و اصلا هم غریبی تو کارت نیست ,هر روز که می گذره رفتارات بزرگونه تر می شه , امروز که داشتم به مامان جون روز مادر رو تبریک می گفتم گوشی و می گرفتی و در گوشت می گذاشتی و شروع به حرف زدن می کردی خیلی خوردنی بودی البته از ماه هفتم گوشی یا کنترل تلویزیون و بر می داشتی و  در گوشت می گذاشتی و می گفتی آ آ ولی الان شروع می کنی حرفها رو به هم بافتن خیلی بامزه است ولی تا دوربین و می یارم عکس یا فیلم بگیرم هواست میره به دوربین و بی خیال میشی &...
23 ارديبهشت 1391

شروع ماندگار کردن خاطرات ترنم من در وبلاگش

سلام ترنم من امروز١٠ ماه و٢٠ روزه شدی , و حسابی شیرین و شیطون اونقدر که هرچی بهت نگاه می کنم ازت سیر نمیشم لحظه به لحظه کارهای جدید و شیرین انجام میدی ,من رو به اسم ماما و بابا رو به اسم دد صدا میزنی این ماه یاد گرفتی بای بای کنی , بوس بفرستی  , بشکن بزنی و حسابی به موزیک عکس العمل نشون میدی و شروع می کنی به رقصیدن ,می ایستی ونسبت به حرف ها عکس العمل نشون میدی دیشب خیلی بامزه به بابا اعتراض می کردی و میگفتی اهههههه,الان که داشتم می نوشتم دیدم که داری شونه هم میکنی خیلی حال کردم . ما خیلی از داشتنت خوشحالیم و هر روز خدا رو به خاطر هدیه به این خوبی شکر می کنیم ,من دوباره زودی بر میگر دم با پست های جدید و همچنین برای  به روز کر...
21 ارديبهشت 1391

هفته سوم اردیبهشت 1391

سلام به عزیزترین عزیز گلم دیشب اصلا خوب نخوابیدی ,همش بیدار میشدی و حتی تو خواب هم گریه می کردی وتا صبح روی پاهام بودی ولی حتی صبح تو بغلم هم آروم نمی شدی تا اینکه بابایی 5 صبح شروع کردن به بازی با شما حسابی سرحال شدی .... کلی دالی کردی و همش از ما بالا میرفتی و می خواستی لوستر اتاق و بگیری و وقتی میدیدی که دستت نمی رسه می نشستی و دوباره تلاش می کردی و هی خودت و کش می دادی کولی بهت خندیدم , بابایی بنده خدا که ساعت 7  باید می رفت سر کار نخوابید و با شما بازی کرد چه می شه کرد عاشق شماست دیگه من هم 8 با سختی خوابوندمت ولی 1 اتفاق وحشتناک افتاد رفتم دستشویی 1 سوسک خیلی بزرگ دیدم جیغ زدن و شما باز بیدار شدی و دیگه نخوابیدی و ...
19 ارديبهشت 1391
1